بچه های پاکدل بچه های مهربان چشمه های زندگی روشنی های جهان
غنچه های آرزو در گلستان امید سرخ گونه یا سیاه زرد گونه یا سفید
قلب امروز جهان روشن از مهر شماست چشم فردای جهان روشن از چهر شماست
۱۰ سال پیش همچین روزی آغاز به کار همایش بچه های زمین سلام بود. با شرکت ۵۰۰ نوجوان
از سراسر ایران که عاشق عکس آن فراخوان در روزنامه آفتاب امروز و عصر آزادگان و صبح امروز
شده بودند. عکس فرشته ی کوچکی که زمین را در دستانش نگه داشته بود.
ما همه دلمان می خواست آینده مان را جور دیگری بسازیم. دنیارا پر از صلح و دوستی کنیم.
محیط زیست و میراث فرهنگی مان را خوب بشناسیم و قدر بدانیم و سالم و پاک نگه داریم
برای آیندگانمان. سه روز با شکوه را گذراندیم کنار هم. دست زدیم. پا کوبیدیم.هورا کشیدیم.
سرود خواندیم. سید محمد خاتمی را دیدیم. ذوق کردیم. جلیقه های یک شکل پوشیدیم. دوست
پیدا کردیم. پرچم هایمان را تکان دادیم.شماره تلفن دادیم.قرار دیدارهای بعد از همایش گذاشتیم.
چیک چیک از همه چیز عکس یادگاری گرفتیم. مرقد خمینی رفتیم. کاخ سعد آباد رفتیم.
کتابهای خوب کادو گرفتیم.آدم های بزرگ زیادی پیشمان آمدند. تلویزیون نشانمان داد.
روزنامه ها از ما نوشتند. مهم شدیم. دوست داشته شدیم. نقاشی ها و شعر و داستان ها
و مقاله های ساده و بچگانه مان دیده و خوانده شد.جدی گرفته شدیم. قند توی دلمان آب شد
از نامه ای که با آرم نهاد ریاست جمهوری برای ۴روز غیبت به مدرسه بردیم.
روزهای خوبی بود نوجوانی مان. همه جا حرف از گفت و گوی تمدن ها بود.رئیس جمهورمان
دانا و با فرهنگ و مهربان بود. برایمان ارزش قائل بود. دوستمان داشت و ما عاشقش بودیم.
همایش تمام شد اما آن سه روز نشست بهترین جای خاطرات نوجوانی مان. تابستان بعد
۵۰ -۶۰ نفر ازما باز کنار هم بودیم.دفتر بچه های زمین سلام موسسه بین المللی گفت وگوی تمدنها!
اما در یک شب سرد زمستانی عزیزترین آدم ما بچه های زمین بهمان گفت :مجبورم.کاری از دستم
بر نمیاد. چه کنم؟آلان زوده که این چیزهارو بفهمی.اما بزرگتر که بشی حتما می فهمی.
اون موقع دیگه اینجوری نیگام نمیکنی و هی سوال پیچم نمی کنی....
بچه های زمین تمام شد.ما بزرگ شدیم و دلمان هیچوقت با عطا مهاجرانی صاف نشد.
از آن جمع ۵۰۰ نفره مانده ایم ۲۰نفر و گاهی کمتر که دور هم جمع میشویم و با همیم و هنوز هم را
دوست داریم زیاد. درس خوانده ایم. شغل داریم. خوبیم و پا کج نگذاشته ایم. اما یک گوشه ای از
دلمان می سوزد هنوز. قرار بود کارهای بزرگی بکنیم. نمی خواستیم جوانی مان توی این روزها
بمیرد. نشد. نگذاشتند.ما هم بی تجربه بودیم و ساده.
اما می شد آدم های دیگری باشیم. راه دیگری برویم و جایی نباشیم که امروز هستیم.
خاتمی و فریدون عموزاده خلیلی و بسیاری آدم خوب دیگر مسیر زندگی ما را عوض کردند و
به آن جهت دادند و نوجوانی مان را مهم ترین و شیرین ترین بخش زندگی مان کردند. و ما بعد از
۱۰ سال به دوستی مان و خاطرات شیرینمان افتخار می کنیم و با هم می مانیم تا این فصل
تمام شود روزهای قشنگ و شیرین دیگری هم برسند.