روزهای خوبی است.زمستان قشنگی است.خدا هم مثل همیشه مهربان است.
فقط ای کاش کمتر به فکر بردن آدم های دوست داشتنی زندگی من بود.حداقل
انقدر پشت هم و سریع دنبالشان نمی فرستاد.
صدای روزهای کودکی ام هم رفت.
جعبه نوار قصه هایم سالهاست ته کمد دارد خاک میخورد.و روی اکثرشان هم نوشته
قصه گو :حمید عاملی
یادم نمیرود که همه قصه هایش را چند صد بار گوش می دادم و به ظبط صوت بزرگ
و خاکستریمان زل میزدم و فکر میکردم که آلان این صدای گرم و دلنشین چه چیز ی
می خواهد بگوید.بلاخره چه بلایی سر این جوجه ها روباهو بچه های داستان می آید.
در همان زمان کودکی چند باری همراه پدر یا مادرم دیدمش .آنها چقدر با هم حرف
میزدند و من با تعجب و اشتیاق فقط نگاهش می کردم و خدا می داند چقدر دوست
داشتم با او درباره شخصیت هایی که تنها صدایشان را میشنیدم و برایشان قیافه مجسم
میکردم حرف بزنم.درباره پایان داستان هاو کتاب هایش...اما نشد...
برایم عزیز و بزرگ بود مردی که از همه اتفاقات قصه هایی که روزها و شب های
کودکی ام را می ساخت با خبر بود.کسی که فکر می کردم با یک نیروی جادویی
همه قصه ها و افسانه ها را دیده است و آرزو داشتم مثل او شوم.
این اواخر دیدن چهره تکیده و صدای لرزان وضعیفش چقدر دردناک و باورنکردنی بود برایم.
هر چند هنوز همان قدر مهربان و صمیمی بود.با همان جملات و لحن
و رفتار فروتنانه اش.او حتی جلوی بچه ۵ ساله هم دست به سینه میگذاشت و
سر خم میکرد.کمتر کسی دیده ام اینطور مهربان و عاشق.
خدایش بیامرزد.
نمایشگاه مطبوعات کودک و نوجوان امسال با همه بی رمقی و کسالتش به من خوش گذشت.
دیدن دوستان قدیمی.ورق زدن مجله های کوچک و رنگارنگ.راه رفتن توی راهروها و سالن
های تو در تو و آجری و پله های سنگی و سیمانی کانون پرورش فکری کودک ونوجوان.
که مرا یاد بچگی ام و ترانه ها وآهنگ هایی که اینجا یاد گرفته بودم و خوانده بودم انداخت.
یاد هیجان نمایشگاه های نقاشی های کج و کوله مان.دوستی هایی که با یک لبخندو
اسم من ادیبه ست اسم تو چیه شروع می شد.یاد مسابقه های عمو قناد و قلقلی و
و ریسه هایی که سر آن نمایش های بی نمک میرفتیم.
و جالبتر اینکه چمن های پارک لاله هنوز هم پر از کلاغ است حتی اگر پر برف باشد.
بیدهای مجنونش پا برجاست و بوی کاج های بلندش به همان شدت در فضا پخش است.
فقط حیف آن دکه پشمک فروشی را پیدا نکردم.(همان ها یک تکه حصیر را در دیگی
میچرخاندند و پشمک بیرون می آوردند و به چانه و لبمان میچسباندیم و پاپانوئل میشدیم.)