تبليغاتX
طرقه

طرقه

 

 

بله آقای خسرو شکیبایی عزیز! امروز ۶ آذر بود و من رفتم آزمون کانون وکلای دادگستری

دادم شاید که در آینده وکیل شوم. و کلی یاد شما افتادم . شما که رضا صباحی وکیل

پایه یک دادگستریدر خانه سبز بودید.که عاشقتان بودیم و چهارشنبه شب ها چشم از

 شما بر نمی داشتیم وقتی آن بارانی بلند تنتان بود و پوشه های رنگی می گرفتید دستان.

 موهای براق و لختتان تکان می خورد و در پایان دادخواست ها و لایحه هایتان می گفتید

 من از مقام محترم دادگاهتقاضا دارم... و صدایتان می لرزید و اشک ما را در می آوردید

 با آن بازی بی نظیر!

آقای شکیبایی در این ۴سال تمام شب های امتحان وقتی با دوستانم درس می خواندیم و از آن

همه اصل و ماده و تبصره چیزی نمی فهمیدیم در جواب اینکه چرا حقوق خواندیم به هم می گفتیم

چون می خواستیم مثل رضا و عاطفه خانه سبز وکیل باشیم !!!!هی یاد شما می افتادیم.

عجیب و خنده دار است .نه؟!

اگر شما را در آن نقش ندیده بودم و آنطور مجذوبتان نشده بودم شاید را ه من چیز دیگری بود.

و به این رشته علاقه مند نمی شدم و هی از این آن درباره اش نمی پرسیدم .

آن موقع ها من در ۱۱-۱۲ سالگی مشق موسیقی می کردم و قرار بود بروم هنرستان

موسیقی. که بعد از خانه سبز نشد. و افتادم پی اینکه  وکالت و حقوق چیست

و چطور می شود بهش رسید و.... تا امروز .که پشیمان هم نیستم خدارا شکر!

از شما ممنونم به خاطر اینکه تصویری خوب و به یاد ماندنی از آدم های این صنف نشان دادید.

روحتان شاد آقای دوست داشتنی.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:36  توسط ادیبه  | 

 

بعضی آرزوها دورند. فقط هستند که دلت خوش باشد بهشان. که گاهی یادت بیایند و با

لبخندی گوشه لبت بهشان فکر کنی یا برای کسی بگویی شان. برای رسیدن بهشان تلاشی

نمی کنی. حواست به آنها نیست و پر و بالشان نمی دهی. اما یکهو نزدیکت می شوند.

ابر می شوند بالای سرت و خودت را تویش می بینی. فکر کردن بهشان حالت را خوب

می کند. باورت نمی شود که این خواسته ی دور دلت اینجوری نزدیکت شده باشد.

از سال ها پیش که آهنگ و ترانه های ابی شد موسیقی متن زندگی ام همیشه دلم

می خواست بروم یکی از کنسرت هایش.که بخواند وقتی دل گیری و تنها... و میکروفن را سمت

ما بگیرد و تکرار کنیم وقتی دل گیری و تنها و تمام تنم مور مور شود و اشک هایم آرام بیایند

از حال خوشی که دارم. که بخواند بانوی موسیقی و گل ...و هورا بکشم برایش. که بخواند اون دوتا

مست چشات منو خوابم می کنه ... و من به آرزویم برسم.

آره بعضی آرزو ها اینجوری آدم را خوشحال می کند. حتی وقتی که تا یک قدمی شان بروی و

نرسی بهشان. حتی وقتی بار سفر بستی که بروی خبر دهند ویزایت فردای کنسرت آماده

می شود. غم دنیا نمی ریزد توی دلت. ناراحتیت عمیق نمی شود. حال تو با جدی فکر کردن

به این آرزوی دور و دیر خوب است. اشک هایت می آید اما بعدش از نزدیک شدن به رویایت   

سرخوشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:1  توسط ادیبه  | 

 

 خدا جون حواست به ما نیست به آسمانت باشد لطفا !

  پاییز است انگار.  یادت که نرفته ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:10  توسط ادیبه  | 

 

*  ۱۳ آبان ۸۸ را هیچوقت فراموش نخواهم کرد. نگهش می دارم تا در روزهایی که

دیگر این طور زشت و تلخ نیستند برای کودکان فردا تعریف کنم.  بگویم چقدر ترسیدم.

کتک خوردم.اشک ریختم .دویدم. اما نا امید نشدم. خسته نشدم. و از پا ننشستم.

در خاطرم نگهش می دارم تابا مرورش قدر روزهای شاد و روشن آینده را بدانم.

 

 *  آفای خاتمی عزیز ببخشید که چیزهای خوبی که شما یادمان دادید را زیر پا

می گذاریم. باور کنید این روزها وقتش نیست.  این روزها همه وقتی سرود کشتی جوانان

وطن را می خوانیم مرگ بر توی چهارم را با تمام وجود می گوییم.جوری که خودمان

هم ازعمق و شدت نفرت و خشمی که از فریادمان می آید می لرزیم چه برسد به آنها.

 

*  ۱۳   آبان گذشت

۱۶    آذری هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:7  توسط ادیبه  | 

 

حالا که ته دلمان چیزی قرص نشسته و مدام می گوید درست می شود. فقط کمی دیگر

 صبر کن.کمی دیگر تلاش کن. حالا که مثل روزهای اول عصبانی نیستیم.

 گیج و نا امید نیستیم و نمی ترسیم.حالا که نفرت و خشم  ریشه گرفته در دلمان دارد

 جوانه های امید می دهد. باور کرده که می شودرشد کند و سبز شود دوباره.

 که سبزیش و  شاخ و برگ گرفتنش کابوس خیلی هاست و تمام جانشان را می لرزاند.

حالا که می شود آرام نشست و فکرکردکه چی بر سرمان گذشته و

 می دانیم قراراست با هم تاریخ را بسازیم آنگونه که می خواهیم .

با آرامش و ذوق فکر میکنم به روز چهارشنبه ۱۳ آبان. انگار قرار باشد یک میهمانی با شکوه

بروم.فکر می کنم باید یک شال ضخیم سبز بخرم. قبلی ها نازکند و تابستانی.

 دلم میخواهد یک دستنبندجدید سبز هم داشته باشم.حالا  یاد گرفته ایم کجا با هم قرار

 بگذاریم. در این روزها با مترو نرویم.آب و فندک و ماسک داشته باشیم.

چه شعارهایی بدهیم که بیشتر بسوزند.

 دعا کنیم زیاد باشیم. زود همدیگر را پیدا کنیم و اتفاق بدی نیفتد و...

 کوتوله های دیکتاتور! آرام بخش های تان را بخورید. فردا ۱۳ آبان است .

ما می آییم.ما بی شماریم.

 

            بار دیگر رسدم جامه سبزی زبهار

                                               بر کنم برکنم این رخت که پوشانده خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:17  توسط ادیبه  | 

 

    هر چند من ندیده ام

     این کو ر بی خیال   

    این گنگ شب که گیج و عبوس است

    خود را به روشن سحر نزدیک تر کند

     لیکن شنیده ام

     که شب تیره هرچه هست

    آخر ز تنگه های سحرگه گذر کند.

 

 نگرانی و غم دربند بودن محبوبه حقیقی عزیز چیز دیگریست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:12  توسط ادیبه  | 

 

      گاهی آدم نمی داند با دانستنی هایش چه کند .

      مثل وقتی که می دانی نمی شود.

       و این بدترین دانستن دنیاست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:40  توسط ادیبه  | 

 

مریم می گه دعا می کنم تو زندگی بعدیت ماهی باشی ادیبه!

ته دریا هرچقدر خواستی گریه کن.

 دیگه ما نمی فهمیم و  انقدر حرص نمی خوریم  از دستت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:26  توسط ادیبه  | 

 

   بچه های پاکدل  بچه های مهربان       چشمه های زندگی روشنی های جهان

   غنچه های آرزو در گلستان امید         سرخ گونه یا سیاه زرد گونه یا سفید

 قلب امروز جهان روشن از مهر شماست   چشم فردای جهان روشن از چهر شماست

 

 ۱۰ سال پیش همچین روزی آغاز به کار همایش بچه های زمین سلام بود. با شرکت ۵۰۰ نوجوان

از سراسر ایران که عاشق عکس  آن فراخوان در روزنامه آفتاب امروز و عصر آزادگان و صبح امروز

شده بودند. عکس  فرشته ی کوچکی  که زمین را در دستانش نگه داشته بود.

ما همه دلمان می خواست آینده مان را جور دیگری بسازیم. دنیارا پر از صلح و دوستی کنیم.

محیط زیست و میراث فرهنگی مان را خوب بشناسیم و قدر بدانیم و سالم و پاک نگه داریم

 برای آیندگانمان.  سه روز با شکوه را گذراندیم کنار هم. دست زدیم. پا کوبیدیم.هورا کشیدیم.

سرود خواندیم. سید محمد خاتمی را دیدیم. ذوق کردیم.  جلیقه های یک شکل پوشیدیم. دوست

پیدا کردیم. پرچم هایمان را تکان دادیم.شماره تلفن دادیم.قرار دیدارهای بعد از همایش گذاشتیم.

چیک چیک از همه چیز عکس یادگاری گرفتیم. مرقد خمینی رفتیم. کاخ سعد آباد رفتیم.

 کتابهای خوب کادو گرفتیم.آدم های بزرگ  زیادی پیشمان آمدند. تلویزیون نشانمان داد.

روزنامه ها از ما نوشتند. مهم شدیم. دوست داشته شدیم. نقاشی ها و شعر و داستان ها

 و مقاله های ساده و بچگانه مان دیده و خوانده شد.جدی گرفته شدیم. قند توی دلمان آب شد

از نامه ای که با آرم نهاد ریاست جمهوری برای ۴روز غیبت به مدرسه بردیم.

روزهای خوبی بود نوجوانی مان. همه جا حرف از گفت و گوی تمدن ها بود.رئیس جمهورمان

دانا و با فرهنگ و مهربان بود. برایمان ارزش قائل بود. دوستمان داشت و ما عاشقش بودیم.

 همایش تمام شد اما آن سه روز نشست بهترین جای خاطرات نوجوانی مان. تابستان بعد

۵۰ -۶۰ نفر ازما باز کنار هم بودیم.دفتر بچه های زمین سلام موسسه بین المللی گفت وگوی تمدنها!

اما در یک شب سرد زمستانی عزیزترین آدم ما بچه های زمین بهمان گفت :مجبورم.کاری از دستم

بر نمیاد. چه کنم؟آلان زوده که این چیزهارو بفهمی.اما بزرگتر که بشی حتما می فهمی.

 اون موقع دیگه اینجوری نیگام نمیکنی و هی سوال پیچم نمی کنی.... 

بچه های زمین تمام شد.ما بزرگ شدیم و دلمان هیچوقت با عطا مهاجرانی صاف نشد.

از آن جمع ۵۰۰ نفره مانده ایم ۲۰نفر و گاهی کمتر که دور هم جمع میشویم و با همیم و  هنوز هم را

دوست داریم زیاد.  درس خوانده ایم. شغل داریم. خوبیم و پا کج نگذاشته ایم. اما یک گوشه ای از

دلمان می سوزد هنوز. قرار بود کارهای بزرگی بکنیم. نمی خواستیم جوانی مان توی این روزها

بمیرد. نشد. نگذاشتند.ما هم بی تجربه بودیم و ساده.

اما می شد آدم های دیگری باشیم. راه دیگری برویم و جایی نباشیم که امروز هستیم.

خاتمی  و فریدون عموزاده خلیلی  و بسیاری آدم خوب دیگر مسیر  زندگی ما را عوض کردند و

به آن جهت دادند و نوجوانی مان را مهم ترین و شیرین ترین بخش زندگی مان کردند. و ما بعد از

۱۰ سال  به دوستی مان و خاطرات شیرینمان افتخار می کنیم  و با هم می مانیم تا این فصل 

تمام شود  روزهای قشنگ و شیرین دیگری هم برسند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:6  توسط ادیبه  | 

 

شکر ! اگر تو نیستی تنهایی هست

شکر !  که فصل پاییزه این فصل

                                                  (طاهره صفار زاده)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:51  توسط ادیبه  | 

 

تقدیم به تو

"شخصی ترین دارا یی ام"

تمام ثانیه های یک عالم تنهایی

مبارکت باشد

مبارکم باشد.

 

 پ.ن :  من: ا مروز ۱۰ شهریوره !

  من: یعنی مهم هنوز؟

  من : می شه  که نباشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:19  توسط ادیبه  | 

 

یک بال فریاد  یک بال آتش

مرغی ازین گونه سرتا سر شب

برگرد آن شهر پرواز می کرد

گفتند آن مرغ جادوست

ابلیس آن مرغ را بال و پر داده ست.

گفتند و آنگاه خفتند

و آن مرغ

یک بال فریاد یک بال آتش

از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت

فردا که آن شهر خاموش

در حلقه شهر بندان دشمن

از خواب دوشینه برخاست

دیدند زان مرغ فریاد و آتش

خاکستری سرد برخاست.

                                       (شفیعی کدکنی)

این شعر سروده کسی ست که دلش گرفته بود ازاین جا. وطنش را گذاشت و رفت.

رفت که به شکوفه و باران سلاممان را برساند.

کسی برایم خوانده بودش ومن همان جا حفظش کرده بودم  که

 روزهاست در زندان است.

و در روزنامه ای چاپ شد که سالهاست توقیف موقت است.

و این رسم زندگی در این وطن است.

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:5  توسط ادیبه  |