تبليغاتX
طرقه

طرقه

همچین آدمی هستم

 

دوستی می گفت:

اگه تو زندگیت بیشتر از سه بار به خودت گفتی باید حقشو می ذاشتم کف دستش

بدون تو اساسا آدمی نیستی که بتونی حق کسی رو کف دستش بذاری!

راست می گفت.


* شمایی که اومدی برام کامنت گذاشتی کمکم کن که دارم بهترین آدم زندگیمو

 از دست می دم . دو روزه که  یک لحظه هم  از فکرم بیرون نرفتی.

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

چه حاصل؟ آن جراحت ماند بر دل

 

 

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمی دهند.

 

کم کم یاد می گیری

که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می گیری که خیلی می ارزی.

 

خورخه لوییس بورخس

شنبه بیست و نهم آبان 1389 |

انالله مع الصابرین

 

                            

  نسرین ستوده      

 

 

در گیر و دار خرید های پاییزه و دیدن قهوه تلخ و  گرفتن یارانه ها  نسرین ستوده را 

 که حالا دیگر لب به آب هم نمی زند  فراموش نکنیم.

 

 

دوشنبه هفدهم آبان 1389 |

 چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

                         دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
                         دل زمن بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟
                         دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
                         دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
                         دل زمن بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟
                         دل زمن بردی و...
 

این بیت  رهایم نمی کند.

شعر از عطار است و باید با صدای شجریان شنیده شود.

جمعه چهاردهم آبان 1389 |

کفش رفتن نیست، نماندن است

آدمی که میخواد بره ، می ره . دیگه داد نمی زنه که من دارم می رم. اونی که رفتنشو داد می زنه ، نمی خواد بره. داد می زنه که یکی مانع رفتنش بشه.

جمعه شانزدهم مهر 1389 |

 

 

                                   یا آنچه هستی بنمای

                             یا آنچه می نمایی باش

 

 

 

 

 

سه شنبه ششم مهر 1389 |

ای هفت سالگی

یک فیلم VHS  قدیمی هست گوشه کمد فیلم و آلبوم ها که رویش نوشته اولین روز مدرسه ادیبه ! اینطوری شروع می شود که مامان در اتاقم را باز می کند و من را با نوازش از خواب بیدار می کند. موهای بلندم توی هوا ست. چشمهایم به زور باز می شود. صدای ترانه صبح است اول مهر از رادیو می آید و... کلا فیلم حال بهم زنی است  برای من. نمی دانم چطور هر سال این موقع ها که می شود مامان و بابا یاد این شاهکارشان می افتند. می نشینند پای این فیلم و قربان صدقه ادیبه کلافه و درمانده 7 ساله می روند و می خندند. و من  دلم می سوزد برای 7 سالگی ام که جلوی آینه ایستاده ام و بلند نیستم مقنعه سرم کنم و چانه اش هی کنار گوش هام   می افتد. دلم می سوزد برای خودم که با همه شکنندگی ام از همان وقت ها هی خواسته ام خودم را قوی نشان بدهم و بخندم.  بغضی که در گلوی 7ساله ام پیچیده رافرو می دهم  و به بابا که می پرسد خوشحالی داری می ری مدرسه ؟ با لبخند می گویم خیلی ! بابا توی ماشین وراه مدرسه هم دوربین را کنار نگذاشته.ا توی مدرسه درد من بیشتر هم می شود. آن وقت ها کسی دوربین فیلم برداری نداشت. همه دست در دست مامان هایشان یک گوشه حیاط منتظر بودند که مراسم شروع شود. آن وقت مادرمن دوربین به دست با شوق و ذوق از در و دیوار مدرسه فیلم می گرفت و من دست هایم توی جیب هایم بود. وسط مراسم وقتی بچه های جلویی و پشت سری گریه می کردند و پا به زمین می کوبیدند من برای اینکه گریه ام نگیرد و ترسم را پنهان کنم رفتم بالای سکو و توپ سفیدم قشنگی و نازی را خواندم. اشک هایم تا لب پلک هایم آمده بودند و صدایم می لرزید اما  جلوی گریه ام را گرفتم.                                                                           

من این فیلم را امسال قبلا از اینکه مامان و بابا دوباره یادش بیفتند نابود می کنم و هیچ وقت از لحظات حساس زندگی بچه ام فیلم  نمی گیرم. عوضش همیشه می ایستم کنارش ،دست هایش را می گیرم و حتی همراهش  برای دلواپسی ها و کلافگی هایش گریه می کنم و نمی گذارم الکی لبخند بزند و تنها بماند.

چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389 |

آرزوهای کوچک

 

پاتال و آرزو های کوچک  از اولین فیلم هایی ست که درسینما دیدم.

پخش تلویزیونی اش را بهتر یادم می آید. از داستان فیلم همین قدر در خاطرم

مانده است که از وسط کره جغرافیایی پسرک یک پیرمردی بیرون آمد که می توانست

کاری کند که همه چیز عوض شود. بعد از آن تمام آرزویم شده بود داشتن یکی ازآن

کره ها.آن سالها  کره جغرافیایی مد بود انگار. دختر عموهایم هم داشتند .هر وقت

می رفتیم خانه شان با حسرت به کره بالای کتابخانه نگاه می کردم و فکر می کردم

به خوشبختی دختر عموها که مدرسه می رفتند و سواد داشتند و کره جغرافیایی

به دردشان می خورد.چند سال گذشت و این حسرت در دلم رنگ باخت تا کلاس

سوم دبستان  بابا برایم یکی از آن کره های بزرگ پایه دار خرید.

همین قدر بگویم که اگر کره زمین واقعی را بهم داده بودندآن قدر خوش حال نمی شدم.

یادم نیست آرزوی آن سال هایم چه بود که انقدر دلم می خواست یک موجودی پیدا

 شود که  بگوید" من می تونم کاری کنم که همه چیز عوض بشه!"

یکی دو هفته دندان روی جگر گذاشتم و خود خوری کردم تا یک روز عصر کره را پرت

کردم روی سنگ های کف آشپزخانه.کره از وسط نصف شد و از تویش هیچ آدمکی 

 که همه چیز را عوض کند در نیامد.

من ماندم و اخم و تخم مامان و بابا و کره ای چسب خورده بالای کمدم.

دیشب تبلیغ فیلم پاتال و  آرزوهای کوچک را در تلویزیون دیدم. مثل برق گرفته ها

پریدم وقتی خواند "من می تونم کاری کنم که همه چیز عوض بشه" !

حسرت کودکی من دوباره رفته روی پرده سینما. دیدنش را از دست ندهید.

 

پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 |

کلمه هایی که زخم می شوند

 

می گن حرفی رو که به موقعش نزدی سعی کن دیگه هیچوقت نزنی.من اما می ترسم

از حرف هایی که کهنه می شوند در دلم. ازحرف هایی که می مانند برای یک وقت بهتر

وقتی که هیچ وقت نمی رسد. می ترسم این حرف های تلنبار شده در گلو راه نفس را

ببندند.حرف ها تاریخ مصرف دارند.گفته نشوند هر کلمه اش زخمی می شود روی دل

آدم. امان از زخم هایی که بمانند و خوب نشوند...

سه شنبه دوم شهریور 1389 |

خوشه ی غم توی دلم زده جوونه...

 

                            نمی شه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره

                           نمی شه این قافله مارو تو خواب جا بذاره

 مرگ به سراغ بعضی آدم ها هر وقت بیاید زود است.

  و  وای اگر آن آدم محمد نوری عزیز باشد.

یکشنبه دهم مرداد 1389 |

 

          هیچ کس هیچ چیز را فراموش نمی کنه

          فقط دیگه بهش فکر نمی کنه.

 

                               نمایشنامه داستان یک پلکان/ آنتونیو بوئرو بایخو

سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 |

یه روز خوب میاد

امروز تو مطب دندان پزشکی مردی که رو به رویم نشسته بود  عجیب چهره آشنایی

 داشت. کلافه شدم از حس خوبی که بهش داشتم و یادم نمی آمد این حس از کدام

برخورد نشسته در دلم؟ از کنارم که رد شد بوی تند سیگارش تا مغزم رفت.شناختمش.

 ۲۳ خرداد پارسال توی آن بهت و آوار خراب شده بر سرمان وقتی جلوی وزارت کشور

 نشسته بودیم و گریه می کردیم .وقتی فراز سرم داد زد. قسمم داد. فحشم داد که اینها

 رحم ندارند .برگرد خانه و باورم نشد و رفتم یک گوشه تنها به گریه ایستادم.

 وقتی برای اولین بار در عمرم شاهد آن حجم خشونت بودم. و از شدت داغی که به

دلمان گذاشته بودند ساکت نگاه می کردم. وقتی گاز اشک آور زدند .من نا بلد ترسو

 با تمام وجود اشک می ریختم. چشمهایم باز نمی شد.صورتم می سوخت.

فکر می کردم شیمیایی و کور شده ام. یاد عکس های کتاب آمادگی دفاعی دبیرستان و

 علی دهکردی فیلم از کرخه تا راین افتادم. حس می کردم پوستم دارد تاول می زند.

در آن چند دقیقه که احساس تنهایی و مرگ می کردم آغوش این مرد امن ترین

جای دنیا شد برایم. اشک هایم را پاک می کرد و داد می زد گریه نکن بدتر می شه !

پلک هایم را از هم باز کرده بود و دود سیگارش را می داد توی چشم هام. و پشت هم

می گفت هیچی نیست .نترس! دست هایش را گرفته بودم و  گریه می کردم و او

آرامم می کرد.

امروز  دلم می خواست بروم جلو . دست هایش را بگیرم و عوض آن همه گریه بخندم و

بگویم خوشحالم که حال هردویمان خوب است. که بعد از آن  روز دیگر نترسیدم.

 که یاد گرفتم مثل خودش پک های عمیق دود سیگار را بفرستم توی صورت آن هایی

که اشک می ریزند. که کل تابستان به خودم و بقیه گفتم الان خوب می شه نترس !

 می خواستم بهش بگویم باز هم سرم  را فشار بده به سینه ات که یادم بماند

گذشتن از  آن روزهای تلخ و غم بار   چند دقیقه احساس امنیت در آغوش یک مرد غریبه

 که همیشه با دید منفی  نگاهشان کرده ام را هم در خود داشت.

پ.ن : آن مرد رفت و من هر چه کلنجار رفتم رویم نشد بروم جلو و بگویم چقدر از دیدنش

خوشحالم.شاید حسرتش همیشه در دلم بماند.

 

پنجشنبه هفدهم تیر 1389 |

یکی که بگوید...

 

 امید در ترانه فریاد فریاد می خواند :

     من می فهممت درکت می کنم

    می میرم اگه  ترکت بکنم

    احساس تورو  حسش می کنم

    داغونه دلت   درستش می کنم

خب  دل منم داشتن این جور  آدمی را می خواهد .

دوشنبه هفدهم خرداد 1389 |

تنم جوانه می زند

 

 بزرگ شدن درد دارد وقتی می بینی دنیا شبیه هیچ کدام 

 از رویاهای کودکانه ات نیست .

 ۲۳ ساله می شوم.

جمعه چهاردهم خرداد 1389 |

به کلاغها نگاه نکن

 

 

be-kalaghha-neha-kon
اگر یک روز صدای زشت یک کلاغ را شنیدی.
اصلاً به روی خودت نیاور.
به او نگاه نکن. نگذار بفهمد که چه‌قدر از صدایش بدت می‌آید.
شاید اگر نگاه تو را ببیند دیگر هیچ وقت قارقار نکند.
چون کلاغها خیلی خوب همه چیز را می‌فهمند.
کلاغها حتماً نگاه تو را به کبوترها دیده‌اند و یا به قناریها…
آنها خیلی خوب نگاه می‌کنند.
آنها می‌فهمند نگاه تو به قناریها و کبوترها چه‌قدر فرق دارد. آنها فرق نگاه مهربان و نگاه نامهربان را می‌فهمند.
به کلاغها نگاه نکن.
شاید از نگاه تو دلشان هُری بریزد و بشکند.
چون قلب کلاغها برخلاف صدایشان درست مثل قلب کبوترها و قناریهاست.
شاید آن کلاغی که قارقار می‌کند مادرش را صدا می‌کند.
اتفاقاً قارقار جوجه کلاغها خیلی زشت و حتی ترس‌آور است. چون هنوز حتی قارقار کردن هم بلد نیستند.
شاید اگر تو نگاهش کنی. بدجور نگاهش کنی او دیگر هیچوقت جرئت نکند مادرش را صدا کند.
و از آن مهم‌تر…
به خاطر این دلیل دیگر ابداً به کلاغها نگاه نکن.
چون بعضی از کلاغها
مثل بعضی آدمها
کمی خنگ هستند
ممکن است خیال کنند
تو از قارقارشان خوشت آمده
و بعد هی قار قار کنند و
هی قارقار کنند
و دوباره…
پس اصلاً به کلاغها نگاه نکن.
یعنی اگر دوستشان نداری نگاه نکن. چون نگاهی که توی آن دوستی نیست دل آدمها را هم می‌سوزاند. چه برسد به کلاغها.

سوسن طاقدیس

 از سايت كتاب و كتاب خواني كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

یکشنبه نهم خرداد 1389 |
ادیبه

طرقه (با ضم حرف اول) :چنانکه در افسانه های قدیمی خراسان امده است نام پرنده ی کوچکی است که قصد پرواز و رسیدن به خورشید را داشت و برای این کار باید هزار اسم خدا را از بر می کرد تا از سوختن در گرمای خورشید در امان باشد بنا براین تمام اسمها را از بر کرده و در بالا رفتن ذکر می کرده. ولی در نزدیکی خورشید اسم هزارم خدا را فراموش کرده و میسوزد .

ادیبه اسدی
adibe_assadi@yahoo.com

مطالب اخير

همچین آدمی هستم

چه حاصل؟ آن جراحت ماند بر دل

انالله مع الصابرین

کفش رفتن نیست، نماندن است

ای هفت سالگی

آرزوهای کوچک

کلمه هایی که زخم می شوند

خوشه ی غم توی دلم زده جوونه...

پيوند ها

حدیث.عین یک خواهر بزرگ مهربون

فرزاد دوست خوب شاعرم

یک پنجره ی عطا صادقی

تلخ مثل عسل

سه نقطه های بهناز

که زن نبودی اما...

هانیه بختیار

روژانو,تمامی حس هایش

فرناز ,و دیگر هیچ

کولی کنار آتش

حسین نوروزی و بانو

حسین بی بانو

حسین

میلاد و عکس هایش

از پشت یک سوم

قلب این دنیا برای چه کسی می تپد؟

یادداشت های تنهایی

پرتوک

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme