تبليغاتX
طرقه

طرقه

 

اسمم را دوست دارم.خیلی زیاد.اما از کودکی یک حسرت در دلم هست.

اینکه برای اکثر نام های دخترانه ترانه و آهنگی خوانده و ساخته شده.

از مریم و لیلا و نازنین گرفته تا سپیده و سارا و پارمیدا. یا برای مارک های تجاری

و اسم مغازه ها استفاده میشوند.

حتی وقتی دبستانی بودم معلم همیشه یادش می رفت با اسم من مساله بسازد.

اسم همه بچه های کلاس را میگفت و من را جا می گذاشت. از همان مساله های

ساده که یاسمن ۳سیب داشت ۲تا را به سحر داد...

یا تا حالا هیچ فیلمی ندیده ام که نام یکی از شخصیت هایش ادیبه باشد.

از نظر خیلی ها این اتفاق خوبی است اما همیشه دلم میخواست یک ادیبه را خارج

از آنچه حس میکنم  هم ببینم.یک نمونه دیگر از ادیبه.

حالا در کتاب هزاران خورشید درخشان (خالد حسینی) یک ادیبه پیدا کردم.

 ادیبه پیرزنی بیوه که  آشپز هتلی در پاکستان است. همین!!!

این هم از شانس من!

*** تیتر فقظ یک شعر است و بی ارتباط با نام من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:25  توسط ادیبه  | 

گاهی گریه فقط گریه است

بی های وهوی و لرزش شانه ها و ریزش اشک ها

آسمانی است کهمیگیرد و نمی بارد.

                                                       کامران بزرگ نیا

دلم نمیخواست اینجا اینطوری متروک بشه ولی نمیدونم چرا نمیتونستم بنویسم.

دلم میخواست از نوروز بنویسم.

میخواستم ا ز درگذشت ثمین باغچه بان عزیز و خاطراتم از ارف و ارگ و ترانه هایش

در کودکی بنویسم.

از حس گذشتن از بیست سالگی از احساس جوانی و  هجوم این حجم عظیم انرژی

که در وجودم دویده و دارد حرام میشود بنویسم.

از رفتن نادر ابراهیمی بزرگ هم که خط به خط نوشته هایش برایم جهانی تازه

و مهربان است هم نتوانستم بنویسم.

بعد از یک مسافرت سخت می آیم از حس های تازه می نویسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:19  توسط ادیبه  | 

 

             خدای مهربان و توانا 

 از تو میخواهم که حال ما را به بهترین حل ها دگرگون سازی.

                                    نوروز مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:50  توسط ادیبه  | 

 

  روزهای خوبی است.زمستان قشنگی است.خدا هم مثل همیشه مهربان است.

فقط ای کاش کمتر به فکر بردن آدم های دوست داشتنی زندگی من بود.حداقل

انقدر پشت هم و سریع دنبالشان نمی فرستاد.

صدای روزهای کودکی ام  هم رفت.

جعبه نوار قصه هایم سالهاست ته کمد دارد خاک میخورد.و روی اکثرشان هم نوشته

قصه گو :حمید عاملی

یادم نمیرود  که همه قصه هایش را چند صد بار گوش می دادم و به ظبط صوت بزرگ

 و خاکستریمان زل میزدم و فکر میکردم که آلان این صدای گرم و دلنشین چه چیز ی

می خواهد بگوید.بلاخره چه بلایی سر این جوجه ها روباهو بچه های داستان می آید.

در همان زمان کودکی چند باری همراه پدر یا مادرم دیدمش .آنها چقدر با هم حرف

میزدند و من با تعجب و اشتیاق فقط نگاهش می کردم و خدا می داند چقدر دوست

داشتم با او درباره شخصیت هایی که تنها صدایشان را میشنیدم و برایشان قیافه مجسم

میکردم حرف بزنم.درباره پایان داستان هاو کتاب هایش...اما نشد...

 برایم عزیز و بزرگ بود مردی که از همه اتفاقات قصه هایی که روزها و شب های

 کودکی ام را می ساخت با خبر بود.کسی که فکر می کردم با یک نیروی جادویی

 همه قصه ها و افسانه ها را دیده است و آرزو داشتم مثل او شوم.

این اواخر دیدن چهره تکیده و صدای لرزان وضعیفش چقدر دردناک  و باورنکردنی بود برایم.

هر چند  هنوز همان قدر مهربان و صمیمی بود.با همان جملات و لحن

و رفتار فروتنانه اش.او حتی جلوی بچه ۵ ساله هم دست به سینه میگذاشت و

سر خم میکرد.کمتر کسی دیده ام اینطور مهربان و عاشق.

خدایش بیامرزد.


نمایشگاه مطبوعات کودک و نوجوان امسال با همه بی رمقی و کسالتش به من خوش گذشت.

دیدن دوستان قدیمی.ورق زدن مجله های کوچک و رنگارنگ.راه رفتن توی راهروها و سالن 

های تو در تو و آجری و پله های سنگی و سیمانی کانون پرورش فکری کودک ونوجوان.

 که مرا یاد بچگی ام و ترانه ها وآهنگ هایی که اینجا یاد گرفته بودم و خوانده بودم انداخت.

یاد هیجان نمایشگاه های نقاشی های کج و کوله مان.دوستی هایی که با یک لبخندو

اسم من ادیبه ست اسم تو چیه شروع می شد.یاد مسابقه های عمو قناد و قلقلی و

 و ریسه هایی که سر آن نمایش های بی نمک میرفتیم.

 و جالبتر اینکه چمن های پارک لاله هنوز هم پر از کلاغ است حتی اگر پر برف باشد.

بیدهای مجنونش پا برجاست و  بوی کاج های بلندش به همان شدت در فضا پخش است.

فقط حیف آن دکه پشمک فروشی را پیدا نکردم.(همان ها یک تکه حصیر را در دیگی

 میچرخاندند و پشمک بیرون می آوردند و به چانه و لبمان میچسباندیم و پاپانوئل میشدیم.)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:14  توسط ادیبه  | 

 

شما که سواد داری لیسانس داری روزنامه خونی

با بزرگون میشینی حرف میزنی همه چی میدونی

شما کلت پره معلم مردم گنگی

واسه هرچی که میگن جواب داری در نمی مونی

بگو از چیه که من دلم گرفته

راه می رم دلم گرفته می شینم دلم گرفته

گریه می کنم می خندم پا می شم دلم گرفته

من خودم آدم بودم باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

بعد نشست تا تهشو ....خورد.

                                                   محمد صالح علا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:9  توسط ادیبه  | 

 

شهر من -من به تو می اندیشم

 نه به تنهایی حویش

از پس شیشه تورا میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش...

*حاضر نیستم لحظه رسیدن به تهران و دیدن ترافیک و شلوغی و خانه های

 کندو شکل اکباتان و برج آزادی و دور نمای میلاد و دود و مه آسمان و صداهای

 نا هنحار را با هیچ چیزی عوض کنم.

حاضرم تمام این دود ودم را ببلعم ام ولی اینگونه دوریش را تحمل نکنم.

تهران عزیز من فقط یه دریا کم داردتا دوست داشتنی تر ازاین شود .

 

**حیف از نمایشگاه کتاب و مطبوعات که امسال اینطوری حیف و حرام شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:9  توسط ادیبه  | 

 

             

           کی گفته آتش بس آخره جنگه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:10  توسط ادیبه  |